در ابتدای بحث دوستان بهائی چند دیدگاه متفاوت در مقابل خاتمیت ارائه کردند که در زیر مطالعه میکنید......
1-اگر حضرت محمد بفرماید که من آخرین رسول هستم صحیح است. زیرا در حقیقت، تمام رسل و انبیاء (به معنای عام) یکی هستند و تعددی ندارند
2-هیچ <نبی> بعد از حضرت محمد نه نیاز هست بیاید و نه امده است و نخواهد آمد و حضرت محمد خاتم الانبيا مي باشند نه خاتم الرسل.
3-منظور از خاتم النبي اين است كه ديگر هيچ كسي براي خبر دادن و هشدار از قيامت نخواهد آمد.
4- اصلا خاتم به معنای آخر و پایان به کار نمی رود بلکه معنای آن نگین است.
این چهار دیدگاه اولیه و کلی بود که در طول بحث مورد بررسی قرار گرفت.سپس مقاله ای در سایت ساغر قرار گرفت با عنوان "معنای خاتم النبیین از نظر آثار بهائی که آن مقاله خود 5 دیدگاه متفاوت از هم را برای خاتمیت عنوان کرده بودند که هر کدام از دیدگاه ها را مستند به آثار بهائی کرده بودند که در زیر میتوانید این دیدگاه ها را مشاهده کنید..
البته لازم به ذکر است که در ابتدا و مقدمه مقاله ی مذکور تاکید شده که در آثار بهائی پیامبر اسلام را گاها با نام خاتم النبیین معرفی کرده اند اما منظورشان خاتم النبی نبوده ....
نقل از ساغر " از آنجائیکه در متون و آثار بهایی شارع مقدس اسلام بکلمه خاتم النبیین ملقب گردیده اند لذا برخی از محققین غیر بهایی چنین تصور مینمایند که در کتب بهایی نیز سلسله انبیا الهی بعد از پیامبر اسلام قطع و بساط رسالت و نبوت به ظهور حضرتشان منطوی گردیده است ولی نکته قابل توجه همین جاست که کلمه خاتم النبیین در آثار بهایی به هیچ وجه معنای ختم سلسله مظاهر مقدس و قطع فیض الوهیت را از عالم بشریت ندارد"
و البته اضافه کرده اند که اگر لفظ خاتم به کار رفته است برای تجلیل از مقام آن حضرت بوده است..
نقل از ساغر" بلکه در آثار بهایی ذکر خاتم در حق پیغمبر اسلام به جهت تعزیز و تجلیل از مقام پیغمبر......"
1-{ظاهرا بهائیان ماموریت و رسالت پیامبران را به 2 بخش رسالت جزئیه و رسالت کلیه تقسیم میکنند و محمد(ص) خاتم پیامبران رسالت جزیه است....}
نقل از ساغر" که خاتمیت پیغمبر اسلام به معنای ختمیت دوره رسالت جزئیه و شروع رسالت کلیه بوده است"...... در جای دیگر نتیجه گیری شده که " کلمه خاتم النبیین در آثار بهایی به هیچ وجه به معنای قطع سلسله رسالت و نبوت نبوده بلکه معنای آن این است که بعد از ظهور پیامبر اسلام ظهور عالیتری در عالم تحقق یافته و امر عظیمتری ظاهر گردیده است"
2- در این دیدگاه عنوان شده که چون همه ی پیامبران از طرف یک خدا می آیند و چون همه آنها یک ماموریت دارند پس هر کدام از پیامبران بگویند و آخرین پیامبران هستم اشکالی ندارد همانطور که اگر هر کدامشان بگویند من اولین هستم هم ایرادی وارد نخواهد بود....
نقل از ساغر" جمیع آنان{انبیاء} مظهر بدئیت و ختمیت می باشند و بر جمیع آنان کلمه فاتح النبیین و خاتم النبیین اطلاق میگردد"
""و اگر جميع ندای اَنَا خاتَمُ النَّبيّين بر آرند آن هم حقّ است و شبهه را راهی نه و سبيلی نه زيرا که جميع حکم يک ذات و يک نفس و يک روح و يک جسد و يک امر دارند و همه مظهر بدئيّت و ختميّت و اوّليّت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت آن روح الارواح حقيقی و ساذج السّواذج ازلی اند""
3- این دیدگاه عنوان میدارد که هر پیامبری نسبت به پیامبر پیش از خود آخرین است اما نسبت به بعد از خود آخرین نیست بلکه اولین است.؟؟؟؟!!!!
نقل از ساغر" کلمه خاتم النبیین امری نسبی است یعنی هر پیامبری فقط نسبت به گذشتگان خود خاتم بوده است ولی نسبت به آیندگان فاتح خواهد بود"
4- می فرمایند که در این دیدگاه بشر در ادوار مختلف طبقه بندی میشود و اولین طبقه آن شش هزار سال است که حضرت آدم اولین معلم الهی و محمد(ص) آخرین آنها است و بعد از محمد (ص) بشریت وارد طبقه جدید میشود!!!
نقل از ساغر" چنانچه سلسله ظهورات پیامبران گذشته را در نظر بگیریم میتوانیم بگوییم اولین رسولی که این دوره را آغاز فرمود حضرت آدم و آخرین نبی که این دوره را به پایان رسانیده و دوره شش هزار ساله آدم را خاتمه بخشیده حضرت محمد رسول الله می باشد."
5- این دیدگاه تشریح میکند که وقتی گفته شده خاتم منظورش خاتم نموده یعنی پایان معنی نمیدهد و اگرهم پایان معنا کنیم به معنای پایان نهائی نیست بلکه به مفهوم پایان تا یک زمان خاص است و آن زمان خاص روزی نیست به جز روز قیامت.
نقل از ساغر"اگر چه در آثار بهایی پیغمبر اسلام بلقب خاتم النبیین ملقب گردیده اند ولکن این ختمیت در معتقدات بهایی به هیچوجه مفهوم اطلاق را ندارد و به معنای ختم رشته رسالت را به طور ابد نمی باشد.بدین معنی که کلمه خاتم نه تنها بر انقطاع نبوت و رسالت تا یک زمان معین دلالت داشته و پس از آنکه زمان مذکور در مشیت الهی مقدر گردیده است منقضی گردد مجددا سلسله رسالت الهیه ادامه یافته و در روزیکه دوران شریعت قدیم به سر آید مظهر جدید دیگری مبعوث میگردد"
".....هر وقت که مدت شریعت محمدی بسر آید قیامت دیگری به وقوع پیوسته و شریعت دیگری به ظهور خواهد رسید شاید برخی تصور نمایند که مراد از حکم قیامت انتهای حیات و پایان هستی در عالم خاکی می باشد در صورتیکه با کمی توجه به نصوص و آثار اسلامی به خوبی معلوم میگردد که یوم القیامه در جمیع آثار اسلامی یوم ظهور مظهر جدید الهی و بسط عدالت در بسیط زمین و اشراق نور محبت و صلح در کره ارض وضع کتاب جدید و شرع جدید است......."
قبل از اینکه به بررسی پنج دیدگاه ساغر بپردازیم به چهار نظر و دیدگاه ابتدایی نگاهی گذرا می اندازیم.
1- این استدلال که بگوییم چون همه پیامبران یکی هستند پس اولین و آخرین معنا ندارد و یا هر چه شامل یک پیامبر شود شامل همه می شود کاملا اشتباه است.چون در این صورت نیازی به تعدد ادیان نبود.حال اگر بگوییم بنا به شرایط زمان و مکان ایجاب میکرد که یک پیامبر به اشکال مختلف ظهور کند دین را تبلیغ کند یا به دین موارد و مسائلی را اضافه کند و یا از آن بکاهد باز هم طبق آیات قرآن محمد آخرین آورنده ی ادیان است.
همانطور که از آیات قرآن بر میآید همه ی انبیا در حال پایه گذاری اسلام بوده اند :
حال اگر بگوییم دین همه پیامبران اسلام است پس نتیجه میشود با استناد به آیه ی 3 سوره ی مائده پایه گذاری دین به پایان رسیده و محمد به عنوان شارع دین برای آخرین بار ارسال شده و دین را کامل کرده است.با قبول این نظریه این آیه و بسیاری دیگر از آیات قرآن را زیر سوال برده ایم.مانند آیاتی که اشاره به این دارد که اسلام (شریعت اسلام) برای همه بشر است و برای زمان خاصی هم نیست....
2- در دیدگاه دوم که معنای لغوی و مفهوم میان نبی و رسول را مورد توجه قرار می دهد و استناد می کند به آیه 40 سوره احزاب که در آن محمد را خاتم النبی معرفی کرده و نه خاتم الرسول و نتیجه گرفته که دیگر هیچ نبی نخواهد آمد اما دلیلی برای قطع سلسله ی رسالت وجود ندارد.این نظریه هم قابل اعتنا نیست چون از پایه دارای اشکال است.
برای درک ایراد این نظریه نگاهی کوتاه به تعریف بهائیان از نبی و رسول بیاندازیم.
""رسول کسی است که رسالت دارد و از طرف خدا بهش وحی میرسه و حرف او حرف خداست دارای کتاب و شریعت و دین و احکام جدید است مثل حضرت محمد و موسی وعیسی ونبی کسی است که پیشگویی میکند و الهام بهش میرسه مانند دانیال و هارون و یحیی و ............""در حالی که با توجه به آیه 213 بقره (فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب...) متوجه می شویم که نبی هم می تواند کتاب داشته باشد.و مسائل دیگری که این تعریف بهائیان را رد میکند.
حال نگاهی به معنای لغوی رسول و نبی بیاندازیم
به این بیان که واژه ی نبی، صفت مشبهه و بر وزن «فعیل» است. این واژه اگر از ماده ی «نَبْوَهٔ» باشد، به معنای رفیع و بلندمرتبه است و چنان که از ماده ی «نبأ» باشد، به معنای «صاحب خبر مهم» است; یعنی خبرهایی که فایده ی بزرگی را در بردارند که از آنها علم یا ظن غالب حاصل می شود. البته، چون این عنوان درباره ی پیام آوران الهی به کار رفته است، معنای دوم مناسب تر است; خبرهایی که پیامبران(علیهم السلام)به بشر ابلاغ می کنند، به علت مرتبط بودن با سعادت و شقاوت بشر، از نظر اهمیت و فایده در درجه ی اعلی هستند.
پس «نبی» کسی است که خود از پیام آسمانی آگاه است و خبرهای مهم آسمانی را به بشر ابلاغ می کند; بدین ترتیب، رفعت مقام و بلندی مرتبه، لازمه ی نبی خواهد بود; اما واژه ی «رسول» به معنای فرستاده و پیک است، خواه رسالت و مأموریت او رسانیدن پیام باشد و خواه انجام یک کار.
با این تعریف و با توجه به اینکه همه ی رسولان نبی هم بوده اند .(باید رسول صاحب خبری باشند [نبی باشد] که آن خبر را ارسال کنند.)نتیجه میشود هنگامی که باب نبوت خاتمه یافت دیگر رسالتی وجود نخواهد داشت.مانند اینکه بگویید همه ی معلمان انسان هستند حال اگر قرار شود انسانی وجود نداشته باشد الزاما معلمی هم وجود نخواهد داشت.
3- می گوید که انبیاء وظیفه پیشگویی قیامت را بر عهده داشتند و چون بعد از محمد(ص) قیامت (البته قیامت مورد تعریف بهائیت)واقع خواهد شد دیگر نیاز به بشارت در آن مورد نیست.
نکته قابل بحث این است که در کجا آمده که وظیفه ی انبیاء پیشگویی است و این نتیجه از کجا حاصل میشود.از آنجایی که هیچ دلیل و یا سند قانع کننده ای برای این نظریه مطرح نشد ما هم نمی توانیم بیش از این در این رابطه صحبت کنیم.
4- این دیدگاه به طور کل همه ی بررسی ها را نادیده میگیرد و میگوید اصلا خاتم به معنی پایان نیست بلکه به معنی نگین است.
برای بررسی این نظریه فقط یک نکته را متذکر می شوم و آن توجه به اصل معانی است.طبق آنچه که در لغت نامه آمده خاتم به معنی پایان است.
هر که یقینش به ارادت کشد
خاتم کارش بسعادت کشد.
(سعدی)
خاتم . [ ت َ / ت ِ ] (ع اِ)آخر هر چیزی و پایان آن . (منتهی الارب )
منبع : لغتنامه ی دهخدا.
حال چگونه می شود که این عزیزان گمان می کنند که خاتم به معنای نگین انگشتر و یا به معنای مهر است ؟!!!برای پاسخ به این پرسش می گویند که:
از گذشته تاکنون معمول بوده که برای جلوگیری از دسترسی دیگران به یک مکان یا محتوای یک نامه، در آن مکان يا پاکت، نامه را با ماده چسبنده ای می بستند و روی آن مهری می زدند که امروزه از آن تعبیر به «لاک و مهر» می شود و برای گشودن آن، حتماً باید مهر آن شیء چسبنده شکسته شود، مهری را که بر این گونه اشیاء می زنند «خاتم» می گویند و از آنجا که در گذشته گاهی از گلهای سفت و چسبنده برای این کار استفاده می کردند در بعضی از کتب معروف لغت در معنای خاتم می خوانیم «مایوضع علی الطینه »(لسان العرب و قاموس اللغه ، ماده ختم) چیزی که بر گل می زنند».
خاتم از ریشه «ختم» به معنی «پایان» گرفته شده و از آن جا که مهر زدن در خاتمه و پایان قرار می گیرد، نام «خاتم» بر این ابزار نهاده شده است و به این علت به انگشتر، خاتم می گویند که نقش مهر را معمولاً روی انگشتر می کندند و به وسیله انگشتر نامه ها را مهر می زدند، با این بیان به خوبی روشن می شود که خاتم گرچه امروز به انگشتر تزئینی نیز اطلاق می شود، ولی ریشه اصلی آن از ختم به معنی پایان، گرفته شده است و در آن روز به انگشترهایی می گفتند که با آن نامه ها را مهر(ختم) می کردند.
حال باز هم ممکن است که این سخنان را قبول نکنند از این جهت به بررسی معنای خاتم در قرآن می پردازیم.
الیوم نختم علی افواههم و تکلمنا ایدیهم»(یس/65)
«ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه»(بقره/7) .
و بسیاری دیگر از آیات که در تمام موارد ختم به معنای پایان به کار رفته است.
تا اینجای کار به بررسی چند مورد ابتدای بحث پرداختیم اما اکنون سری به مقاله ساغر و کتب و آثار بهائیان میزنیم .....
1- در این مقاله صحبت از انواع رسالت شد (رسالت جزئیه و رسالت کلیه) اما نکته ی قابل بحث این است که آیا در هیچ کجای تعالیم اسلام اشاره ای به این مطلب شده یا خیر؟!!!
ایشان برای اعتبار کلامشان به آیاتی اشاره میکنند که در آن به ظهور الله و لقاء الله اشاره شده است.برای بررسی این موضوع نگاهی به بعضی از این آیات می اندازیم.
سوره انعام
قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِلِقَاء اللّهِ حَتَّى إِذَا جَاءتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قَالُواْ يَا حَسْرَتَنَا عَلَى مَا فَرَّطْنَا فِيهَا وَهُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزَارَهُمْ عَلَى ظُهُورِهِمْ أَلاَ سَاء مَا يَزِرُونَ ﴿31﴾
كسانى كه لقاى الهى را دروغ انگاشتند قطعا زيان ديدند تا آنگاه كه قيامت بناگاه بر آنان دررسد مىگويند اى دريغ بر ما بر آنچه در باره آن كوتاهى كرديم و آنان بار سنگين گناهانشان را به دوش مىكشند چه بد است بارى كه مىكشند (31)
سوره روم
أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّى وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ بِلِقَاء رَبِّهِمْ لَكَافِرُونَ ﴿8﴾
آيا در خودشان به تفكر نپرداختهاند خداوند آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است جز به حق و تا هنگامى معين نيافريده است و [با اين همه] بسيارى از مردم لقاى پروردگارشان را سخت منكرند (8)
سوره عنکبوت
مَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴿5﴾
كسى كه به ديدار خدا اميد دارد [بداند كه] ا ج ل [او از سوى] خدا آمدنى است و وستشنواى دانا (5)
این آیه و چند آیه قبل را بخوانید
در اين آيات سهگانه بيان ميكند كه هر كس به خدا ايمان آورد به اين اميد كه به سوي او بازگردد ، و به ديدار او نائل شود ، بايد بداند كه روز ديدار او خواهد رسيد و نيز بايد بداند كه خدا گفتههايش را ميشنود ، و به احوال و اعمالش دانا است ، پس بايد حواس خود را جمع كند ، و احتياط را از دست ندهد ، و حقيقتا ايمان آورد ، ايماني كه هيچ فتنه و بلايي او را از آن برنگرداند ، و هيچ آزاري از ناحيه دشمنان خدا آن را سست نكند ، و بايد كه در راه خدا حقيقتا جهاد كند ، و باز بايد بداند كه آن كسي كه از جهاد وي بهرهمند ميشود خود اوست ، و خدا هيچ احتياجي به او ندارد ، نه به ايمانش ، و نه به جهادش ، نه به خود او ، و نه به احدي از عالميان .
و باز بايد بداند كه اگر ايمان بياورد و عمل صالح كند به زودي خدا گناهانش را ميآمرزد و به اعمال خويش پاداش ميدهد ، و اين دو علم اخير علم اول را تاكيد نموده ، و مستوجب ملازمه او با وجوب ايمان و صبر در برابر فتنهها در راه خدا ميشوند .
پس جمله من كان يرجوا لقاء الله ابتداي برگشتن از لحن كلام سابق به بيان حال كسي است كه ميگويد : ايمان آوردم ، و ميفهماند چنين كسي حتي اگر مختصري هم راست بگويد ايمان ميآورد چون كه اميد دارد روزي به سوي خدا بازگردد ، و آن روز قيامت است ، زيرا اگر قيامتي در كار نبود دين و ايمان به كلي لغو و بيهوده ميشد .
پس مراد از جمله مورد بحث اين است كه : هر كس به خدا ايمان بياورد ، و يا هر كس كه به زبان بگويد : من ايمان آوردم ، اميد لقاي خدا را دارد ، و اگر به جاي اين فرموده : هر كس اميد لقاي خدا را دارد از باب به كار بردن سبب در جاي مسبب است .
سوره یونس
وَلَوْ يُعَجِّلُ اللّهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجَالَهُم بِالْخَيْرِ لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ فَنَذَرُ الَّذِينَ لاَ يَرْجُونَ لِقَاءنَا فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ ﴿11﴾
و اگر خدا براى مردم به همان شتاب كه آنان در كار خير مىطلبند در رساندن بلا به آنها شتاب مىنمود قطعا اجلشان فرا مىرسيد پس كسانى را كه به ديدار ما اميد ندارند در طغيانشان رها مىكنيم تا سرگردان بمانند (11)
با کمی دقت در این آیات و در آیات قبل و بعد از این آیات متوجه این مسئله میشویم که در تمام این موارد مقایسه ای میان پاکان و ناپاکان انجام شده و سپس به پاکان وعده ی لقاء الله داده شده و حسرت منکران لقاء الله رو عنوان کرده است.
در آیه ی هفت سوره روم آمده " از زندگى دنيا ظاهرى را مىشناسند و حال آنكه از آخرت غافلند (7)"در آیه هشت هم به وضوح آمده که زمین و آسمان هر آنچه در آن است پایان دارد و زمانش معین است پس از آخرت غافل نشوید و لقای پروردگار را ایمان داشته باشید.
و این مطلب در سوره انعام بیشتر و واضحتر توضیح داده شده و میتوانید به راحتی موتجه موضوع شوید:
"گفتند جز زندگى دنياى ما [زندگى ديگرى] نيست و برانگيخته نخواهيم شد (29)
و اگر بنگرى هنگامى را كه در برابر پروردگارشان باز داشته مىشوند [خدا] مىفرمايد آيا اين حق نيست مىگويند چرا سوگند به پروردگارمان [كه حق است] مىفرمايد پس به [كيفر] آنكه كفر مىورزيديد اين عذاب را بچشيد (30)"
در سوره ی یونس در آیه ی 4 خدا وعده داده که " بازگشت همه شما به سوى اوست وعده خدا حق است هموست كه آفرينش را آغاز مىكند سپس آن را باز مىگرداند تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند به عدالت پاداش دهد و كسانى كه كفر ورزيدهاند به سزاى كفرشان شربتى از آب جوشان و عذابى پر درد خواهند داشت"
به طور واضح در بسیاری از آیات آمده که کسانی که به زندگی دنیا دل بسته اند لقای خدا را قبول ندارند و کسانی که به آخرت و قیامت ایمان دارند امید به لقای خدا دارند
" إَنَّ الَّذِينَ لاَ يَرْجُونَ لِقَاءنَا وَرَضُواْ بِالْحَياةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُّواْ بِهَا وَالَّذِينَ هُمْ عَنْ آيَاتِنَا غَافِلُونَ ﴿7﴾یونس"
با این توضیحات کاملا مشخص شد که لقاء الله چیزی نیست که در این دنیا قابل درک باشد و اتفاق بیافتد.
منظور از لقاء الله ( ملاقات پروردگار ) چيست ؟ بايد گفت : لقاي پروردگار در قيامت ، نه يك ملاقات حسي است كه يك لقاي روحاني و يكنوع شهود باطني است ، چرا كه در آنجا پرده هاي ضخيم عالم ماده از مقابل چشم جان انسان كنار مي رود ، و حالت شهود به انسان دست مي دهد .
[المیزان]
مراد از لقاء الله قرار گرفتن بنده است در موقعي كه ديگر بين او و بين پروردگارش حجابي نباشد ، همچنان كه روز قيامت نيز اين چنين است ، چون روز قيامت روز ظهور حقايق است ، كه قرآن كريم در بارهاش فرمود : و يعلمون ان الله هو الحق المبين - آن روز يقين ميكنند كه خدا حق آشكار است .
لقاي هر چيز علم يافتن به وجود او است ، و روز قيامت مردم به حقانيت خدا علم پيدا ميكنند ، و لقاي علمي برايشان حاصل ميشود.
پس معلوم شد که لغاء الله به هیچ وجه به معنایی به کار نمیرود که در مقاله آمده(بشارت به رسالت کلیه)
البته لازم به ذکر است که برخی موارد شرک آمیز و چه بسا کفر آمیز در این مقاله آمده که بزودی در این مورد بحث خواهیم کرد.
2- در این مورد اشتباهات فراوانی رخ داده است.
نقل از ساغر"" چنانچه در قرآن کریم نیز اشاره شده است که هو الاول و الاخر و الطاهر و الباطن و از آنجائیکه پیامبر اسلام نیز مظهر صفات الهی بوده اند لذا بدین مناسبت است که حضرتشان خود را مظهر اولویت و آخریت و بدئیت و ختمیت میدانند پس اگر چنانچه به حضرتشان کلمه خاتم النبیین اطلاق شود این ختمیت به اعتبار وحدتی است که در حقیقت روح انبیا الهی موجود می باشد""
و این در حالی است که به صراحت در قرآن آمده که پیامبران چیزی به جز بشری مانند سایرین نیستند که بر آنها وحی میشود. بگو من بشرى چون شمايم جز اينكه به من وحى مىشود كه خداى شما خدايى يگانه است پس مستقيما به سوى او بشتابيد و از او آمرزش بخواهيد و واى بر مشركان (آیه 6 فصلت) در این سوره به محمد(ص) دستور داده شده تا بگوید من هم بشرم و نه خدایم و نه فرشته نه انسانی از نژاد برتر و نه چیز دیگری.....
در سوره ی ابراهیم آیه 11 و بسیاری از آیات قرآن آمده که همه پیامبران چیزی جز بشری مثل سایرین نیستند :" پيامبرانشان به آنان گفتند ما جز بشرى مثل شما نيستيم ولى خدا بر هر يك از بندگانش كه بخواهد منت مىنهد و ما را نرسد كه جز به اذن خدا براى شما حجتى بياوريم و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند (11)
حال نمیدانم چگونه است که بهائیان نتیجه میگیرند که پیامبران چون همه از یک نفس واحد وحی دریافت میکنند پس همگی همه ی صفاتی را که متعلق به خدا است را میگیرند و چون در قرآن آمده که خدا اول و آخر هر چیز است پس محمد(ص) هم آغاز و پایان است!!!!!
نقل از ساغر " پس جمیع آنان مظهر بدئیت و ختمیت می باشند و بر جمیع آنان کلمه فاتح النبیین و خاتم النبیین اطلاق میگردد"
3- در این مورد عزیزان استفاده ای کاملا ابزاری از یکی از احادیث کرده اند....
نقل از ساغر"السلام من الله علی محمد بن عبدالله ایمن الله علی رسله و عزائم امره و معدن الوحی و التنزیل و الخاتم لماسبق و الفاتح لما استقبل"(1)
و خلاصه این بیان آنست که پیغمبر اسلام بر ماسبق یعنی مظاهر گذشته خاتم بوده و برای مستقبل و آینده فاتح می باشد"
در حالی که در این مورد منظور از لما سبق پیامبران پیشین است که محمد(ص) بر آنها خاتم بوده و لمااستقبل اوصیا او بوده اند که مهدی(عج) خاتم اوصیا خواهدبود.
در مقاله ساغر از حدیثی نام برده شده که خود بیانگر حقیقتی است که در بالا گفته شد.متن این حدیث به این شکل است:" (( المهدى منا يختم الدين به كما فتح بنا ... (و اخرج الحاكم فى صحيحه ) يحل بامتى فى آخر الزمان بلاء شديد من سلطانهم لم يسمع بلاء اشد منه حتى لايجد الرجل ملجا فيبعث الله رجلا من عترتى اهل بيتى يملا الارض قسطا و عدلا كما ملئت ظلما وجورا و ساكن السماء و ترسل السماء قطرها و تخرج الارض نباتها . ))
و در این مورد روایات و احادیث دیگری آمده است نمونه آنها این روایت است که در آن پیامبر اسلام در آن تشریح می کند که آن چیز که با من آغاز شد با مهدی به پایان میرسد و کمال می یابد."" «ان علیا علیه السلام سال النبى صلى الله علیه و آله امنا آل محمد المهدى (عج) ام من غیرنا؟ قال رسولالله صلى الله علیه و آله: بل منا یختم الله به کما فتح بنا .»""
4- در این مورد نویسنده ی مقاله مذکور کمی دو لبه صحبت کرده است. دقت بفرمایید:
نقل از ساغر" اینکه در انتهای این دوره ، ظهور کلی الهی تحقق یافته است با تحقق این ظهور کلی کور شش هزار ساله آدم خاتمه پذیرفته و دوره جدیدی از حیات روحانی بشر آغاز گردیده است" این در حالی است که نگارنده ی این مقاله در جای دیگری خود اعتراف کرده است که حیات روحانی بشر بعد محمد(ص) به پایان میرسد.
نقل از ساغر" وقتیکه میگوییم پیامبر اسلام خاتم النبیین است یعنی حضرتشان در سلسله انبیای سامی آخرین رسولی بوده اند که با غروبش دوره ی حیات جسمانی و روحانی بشر پایان پذیرفته...."
حال سوال اینجاست که اگر حیات جسمانی و روحانی بشر پایان یافته پس دیگر چه نیازی به باب و بهاء الله و امثالهم است؟؟؟؟!!!
تمام اینها در حالی است که بالاخره معلوم نشد که حیات و زندگی روحانی بشر پایان یافت یا خیر؟
نقل از ساغر"... کور جدیدی از حیات روحانی بشر که منسوب به حضرت بهاالله بوده و در آثار بهایی به دور "کمال و بلوغ" موسوم می باشد آغاز گردیده است"
حال سوال اینجاست که آیا میتوان این طبقه بندی (دوران قبل از بلوغ و دوران بلوغ بشر را میتوان در اسلام هم پیدا کرد؟؟؟؟در حالی که در تمام آیات و روایات و احادیث یک مسئله به روشنی مشخص است و آن اینست که با پایان حیات و شروع قیامت و رستاخیز گنهکاران از بی گناهان جدا میشوند و پاکان به واسطه ی اعمال نیکشان بهشت را به ارث میبرند و ناپاکان به سزای اعمالشان میرسند.
5- در این مورد نویسنده میگوید که حالا که گفته شده خاتم النبی و هیچ کاریش هم نمیشه کرد پس منظورش اینه که محمد تا یه زمانی خاتم میشه اما بعدش دیگه خاتم نیست !!!!!!
البته تا این جا مشکلی نیست و البته آن زمان که دین اسلام به پایان می رسد قیامت است و بحث بر سر تعریف بهائیت از قیامت است که بر سر این موضوع هم بحث خواهیم کرد.
نقل از ساغر"شاید برخی تصور نمایند که مراد از حکم قیامت انتهای حیات و پایان هستی در عالم خاکی می باشد در صورتیکه با کمی توجه به نصوص و آثار اسلامی به خوبی معلوم میگردد که یوم القیامه در جمیع آثار اسلامی یوم ظهور مظهر جدید الهی و بسط عدالت در بسیط زمین و اشراق نور محبت و صلح در کره ارض وضع کتاب جدید و شرع جدید است"
نکته ای که در تمام این تعاریف و نگرش های بهائیان به موضوع خاتمیت جالب و البته عجیب می نماید اینست که ایشان تعاریف مختلفی از خاتمیت ارائه میکنند که این تعاریف متفاوت هستند و گاهی در مقابل هم قرار میگیرند.
در جای میگویند خاتم اصلا به معنای پایان به کار نمی رود و برای تجلیل به کار می رود و گاهی به معنای نگین است در جایی میگویند خاتم النبی به معنای پایان نبوت است و نه پایان رسالت گاه می گویند خاتم النبی به معنای پایان سلسله نبوت و رسالت است اما پایان رسالت جزئیه.... در جایی میگویند خاتمیت پیامبر اسلام تا زمان خاصی است و بعد از ایشان ارسال پیامبران مجددا آغاز خواهد شد.....
این گونه چند پهلو صحبت کردن و نشان ندادن موضع اصلی چند دلیل میتواند داشته باشد.از جمله اینکه باور کنیم که موضع اصلی به همین عجیبی است که مشاهده فرمودید و دوستانی که تحری حقیقت را به عنوان شنل افتخار با خود حمل میکنند چنین استدلالاتی را به عنوان رد خاتمیت می پذیرند؟؟؟؟
این دیدگاه هایی که در رد خاتمیت محمد(ص) به کار رفته شد یکدیگر را نقض می کنند . اگر خاتم به معنای پایان نیست که باقی ماجرا بیهوده است اگر منظور نبی است و به رسول که رسالت جزئه و کلیه بحثی بیهوده است اگر منظور ختم است که ختم تا زمان معین معنا پیدا نمی کند و بسیار اگرهای دیگر که در این موضوع با آن مواجه شدیم.آیا براستی می توان با چنین موضوعاتی خاتمیت پیامبر اسلام را رد کرد؟؟؟
نکته مهم اینجاست که در قرآن حتی یک مورد نمی توان پیدا کرد که در مورد انبیاء و رسولان بعد از خودت" من بعدک " سخنی گفته شده باشد. درحالی که از "من قبلک" به مکررا استفاده شده است.

